امروز کدام روز تعطیل است؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:33
این روزها صبح که چشم باز میکنم و میفهمم دوباره تو یک روز تعطیل, هستم، انگار که من باعث و بانی اینهمه تعطیل,ی باشم از خودم خجالت میکشم. البته در اقتصاد بیمار یه چند تا تب و لرز اضافه کمتر و بیشتر فرقی نداره ولی گاهی فکر میکنم یکی از دلایل این بیماری کلی همین تعطیل,ی های بیشمار باشه.شاید اگر شاغل بودم...
من توی گوش هایم جیرجیرک دارم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:33
من توی گوش هایش جیرجیرک, دارماین را به هر کس که می گویم خنده اش میگیرد ولی باور کنید من از بچگی توی گوش هایم جیرجیرک, داشتم. دم غروب که میشد انقدر صدای جیرجیرشان بلند وزیاد بود که باید زانوهایم را با د
تنهایی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:33
از کنار الف محمد رد شدم و رفتم توی مغازه. سالها پیش چند باری سلامش کردم و جواب نداد و بعد از آن همان غریبه ای شد که میخواست .فکر کنم رسمشان نبود توی کوچه با زن جماعت هم صحبت بشوند. کارگری با جثه ریز
هدیه ویژه
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 23:52
دیروز یه هدیه ویژه از همسر گرفتم. بهترین هدیه ای که میشه به کسی داد. شاید باور نکنید ولی در کمال ناباوری یک روز کامل از زندگی رو بهم برگردوند. وقتی با سماجت دیروز رو سه شنبه میدونستم وقتی طبق عادت تقو
فرخنده خانم
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 23:52
اگر چشمها آینه درون آدمها باشند به جرات میتونم بگم هیچ چشمی به اندازه چشم فرخنده خانم آینه نبود چشمهای درشت با مژه های بلند زیر ابروهای کمابیش سفید که اغلب وقتی بهت نگاه میکرد خندان بود پلک ها به ملا
من بی نهایتم
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 23:52
نوشته بود همه بلدن تسلیم شن همه بلدن جا بزنن همه بلدن قانع باشنهمه بلدن بگن قسمتمون همینه همه بلدن بگن نمیشه همه بلدن بهونه بیارنهمه بلدن انجام ندن منم مثل همه هم تسلیم شده بودم و هم جا زده بودم بعد ا
بادکنک آبی
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 23:52
عمه بودن و مجدد عمه شدن حس خوبی داره. دیشب که زن داداش بادکنک تعیین جنسیت رو ترکوند و دونه های آبی جلوی چشم ما به زمین ریخت تا چند ثانیه در سکوت فرو رفتیم به فیلم که نگاه میکنم میبینم من از شدت تعجب ا
تابستان خوش آمد
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 23:52
1_ اولین نمونه از کاری که همیشه آرزوی انجامش رو داشتم به مرحله عمل رسید امروز راس ساعت 5 به خانه یکی از اهالی هنرمند محل رسیدیم و برای تهیه کلیپی کوتاه از خودش، گل ها و نقاشی هاش فیلم گرفتیم 2_ اینکه
صبحانه با خبر
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 1:20
اگر عادت به خوردن صبحانه با اخبار داشته باشی حال من را درک میکنی همان وقت که با شنیدن خبری غمناک لقمه از گلویت پایین نمی رود یا تعجب وادارت میکند لقمه در دهان به صفحه تلویزیون چشم بدوزیجایی خوانده ام
اعصاب لهیده
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 1:20
با خودم فکر میکنم مداح محل ما حالش از شنیدن صدای خودش با این شعرهای تکراری به هم نمی خوره ؟ من که تصمیم گرفتم بعد از این یکی دوتا مداح همیشگی از دنیا برم تا حداقل یکی دیگه که صداش بهتره وایسه و جیگر م
چهچهه
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 1:20
تموم این شب ها رو به امید شنیدن صدای بلبل توی ایوون می خوابم .تا دیدم گل صدرنگ توی حیاط باز شده به بچه ها گفتم چادر مسافرتی رو توی ایوون علم کنند اینطوری هم از شر پشه و قدم روی گربه ها در امانم و هم
واقعا که
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 1:20
کنار راننده ای به جز همسر نشستن یعنی تحمل استرس و دستگیره بالای سر رو فشردن نه اینکه رانندگی ایشون خیلی نرم و روون باشه که برعکس به مسابقات رالی بیشتر شباهت داره تا طی مسیری شهری ولی هرچقدر سریعم باشه
بچه های بد
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 1:20
هیچکس باورش نمیشد که ممد آقا با اون دل مهربونش دست روی بچه هاش بلند کنه و تازه اعظم خانوم هم کناری وایسته و کتک خوردن بچه هاش رو نگاه کنه اونم چه بچه هایی یکی از یکی خوشگل تر و نازتر با چشمهایی به قشن
مادر امتحان زده
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 1:20
خدایا ازت میخوام که بچه ام یادش بمونه طول توی مستطیل عدد بزرگه ست نه کوچیکه یادش بمونه که تقسیم کاهشی و ضرب افزایشیه. خدایا کاری کن که از ذهنش برای جواب دادن به سوال های آسون استفاده نکنه و جواب ها رو
تغییر کاربری
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 1:20
مسجد بیشتر به سالن ورزش کودکان شباهت داشت تا جایی برای عبادت باید از روی انبوه دونه های برنج ریخته شده روی فرش هم رد میشدی تا برسی به جایی برای نشستن من که روی همون برنج ها نمازم خوندم و آخرشب توی تا
مرغ زیر زغال پز
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 1:20
دایی و خواهرزاده که همسن و سال هم باشن فکرهای شگفت انگیز زیاد به ذهن مشترکشون میرسه با هم یهویی تصمیم میگیرن برای شب مرغ شکم پر زیر آتیش و زغال درست کنند و تا آخر شب که با پنج تا مرغ پخته پیچیده در فو
قدر و قیمت زندگی
-
تاریخ: 1398/3/10 ساعت: 1:20
هر وقت خاله سارا میخواست بیاد به خونه مون هر نه تا بچه عزا میگرفتیم خاله ده سالی از مادر کوچکتر بود و هر چند وقت یه بار از یه خونه ی شکل قصر توی سعادت آباد به خونه کوچیک ما مهمون میشد کلی مستغلات و
پژوهش و یادداشت در داستان
-
تاریخ: 1397/12/13 ساعت: 7:45
این چند روزه چند تا کتاب خوندم کتاب دیلماج از حمید رضا شاه آبادی که سرگذشت میرزا یوسف رو به شکلی داستانی به نگارش درآورده بود. قبلش یک صحبت از شاه آبادی در رابطه با پژوهش در داستان شنیدم که بیان میکر
خاله یوخابه
-
تاریخ: 1397/12/13 ساعت: 7:45
از صورت پرچروک همیشه خندانش خوشم میاد وارد مغازه که شد جواب سلام بلند و کشداری بهم داد و ازم پرسید : خوووووبی؟ پسرت خوبه؟ خندیدم و با اینکه نمیدونستم اصلا پسر من رو میشناسه یا نه گفتم : دعاگوی شماست دختر شما چطوره پاش بهتر شد؟ نگاه عمیقی بهم انداخت و انگار که تازه متوجه من شده باشه پرسید :دختر داری؟...
مادر فداکار
-
تاریخ: 1397/12/13 ساعت: 7:45
دیروز واتساپ رو بستم دیگه بیشتر از این نمیخوام درگیر بازی های بچه گانه بشم داستان هر چیزی که هست باید خودشون حلش کنند و بودن بیشتر من در ماجرا بغرنج ترش می کنهبا اینکه ترک عادت موجب مرضه و دلم برای خل بازی هاشون از همین حالا تنگ شده