هر وقت خاله سارا میخواست بیاد به خونه مون هر نه تا بچه عزا میگرفتیم خاله ده سالی از مادر کوچکتر بود و هر چند وقت یه بار از یه خونه ی شکل قصر توی سعادت آباد به خونه کوچیک ما مهمون میشد کلی مستغلات و چند تا آپارتمان اجاره ای داشت ویلای شمال و لواسونش بماند چیزی که به ما می رسید دستور دادناش بود. با بداخلاقی به همه چیر غر میزد و ایراد میگرفت که باعث میشد خبر اومدنش غصه دارمون کنه مادر یکیمون رو میفرستاد میوه دستچین برای خاله بیاریم یکی دیگه رو پی صندلی از خونه همسایه تا خاله جان روی زمین ننشینه و اذیت نشه یه شب که خاله دوری راه رو بهونه کرد و شب رو خونه مون خوابید پام رو به زمین کوبیدم و رو به مادر گفتم : خاله با اون دبدبه و کبکبه و زندگی آن چنانی چطور میتونه رو تشک گوله سوله من بیچاره بخوابه ؟ مادر خنده ای کرد و گفت : تازه خبر نداری که نصفه شب بیدارم کرد و گفت : تو چطوری توی این همه سروصدا این قدر خوشی؟ با این همه بچه و نوه و مهمان های جوراجور بدون مال زیاد میتونی خوب بخوابی؟ با تعجب به مادر نگاه کردم و پرسیدم : واقعا اینها رو گفت؟ شما چی گفتی بهش ؟ مادر نون تازه رو از برادرم گرفت و توی سینی گذاشت تا برای خواهرش ببره قبل از رفتن گفت :گفتم آبجی شما هنوز قدر و قیمت زندگی رو نفهمیدی، هر وقت فهمیدی شما هم میتونی راحت بخوابی
الان مادرم 93 سالشه و خاله سارا پانزده ساله که به رحمت خدا رفته، مادرم هنوز گلستان سعدی رو از حفظه و وقتی اشعار نظامی رو میخونه بدنت به لرزه درمیاد خاله سارا یکسال آخر رو تو خونه مادرم زندگی کرد تموم اون مال و منال رو رها کرد که از خواهرش یاد بگیره که چطور شب راحت بخوابه
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی