از وقتی پسر کوچیکه رفته میدون شغل دومم فروشرسانی میوه به ارزش تره بار شده امروز دو تا هلو و یه شلیل فروختم و هر روز هم مشغول فراوری محصولات لکه دار میدونم، آبلیمو می گیرم، لواشک درست می کنم، آلو برگه می کنم، مربا آلبالو می پزم و شربت شاتوت قوام میارم در روز جاری هم یه جعبه سیب دارم که با لپ های سرخ بهم نگا می کنن و نمیدونم چه بلایی سرشون بیارم، احتمالا ازشون مربا بپزم چون پارسال که برگه شون کردم هیچکس نخورد. صبحی که مامور برق اومده بود و میخواست کنتور برق پایین رو ببینه ناچار شدم از پله ها پایین برم تا در حیاط رو باز کنم. موقع برگشتن دو سه تا انجیر زرد درشت دیدم که با دهن باز و دونه های قرمز بهم نگاه می کردن، جاتون خالی خوردمشون ولی پاییز تو راهه و کم کم فصل مربا انجیر حیاط هم از راه میرسه. دونه های انجیر رو زیر دندونم میترکونم و با سر بالا به درخت آلوچه بینوا نگاه می کنم و پیش خودم فکر می کنم یعنی آلوچه هایی که تنبلی کردم و نچیدمشون و حالا روی درخت خشک شده اند، به درد بخور هستند یا نه؟
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی