در زمان حاضر صبح فهمیدم خونه همسایه مراسم ختم پسر یه همسایه دیگه ست، گفتم میرم قاطی جمعیت تسلیت میگم و میام ولی جز چهار پنج نفر کسی تو مجلس نبود، مرحوم مرد جوانی بود که چشم انتظار تولد نوزادش بود و در اثر سکته به رحمت خدا رفته بود. اشک مادرش خیلی بهم فشار اورد و چند دقیقه ای بلند بلند گریه کردم و از همون موقع ضعف و سرگیجه اومد سراغم به خونه که برگشتم یه راست رفتم تو رختخواب و نه نهاری نه کاری و خوابیدم بعدش هم توی جا صدای استاد رو برای تمرین بچه ها مکتوب کردم و کلاس که ساعت ۷ ابتدا شد رفتم توی ایوون و حین بازی با گوشی به درس استاد گوش میکردم یکی دو تا سوال پرسیدم و یکی دو تا هم جواب دادم که استاد سوالی پرسید و گفت هر کسی به این سوال جواب بده بهش جایزه میدم و من جواب دادم و استاد ازم پرسید چی دوست دارم جایزه بگیرم گفتم همین که تو این کلاسم خودش جایزه ست و گفت بهم یک کتاب هدیه میده خلاصه کلی خندیدم رفتم تو آشپزخونه و همزمان با گوش دادن به درس شروع کار به شستن ظرف و تکمیل شام کردم و کمی که به حال خودم دقت کردم، دیدم شادابیم رو مدیون خنده ای هستم که برای بردن جایزه رو لبم نشسته بود و گریه ای که صبح باعث خرابی حالم شده بود با خنده دم غروب خنثی شد و من دوباره به آدمی با کارایی معمول دراومدم
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی