خرید بک لینک
شهربانو در فراسوی شب من و میوه از وقتی پسر کوچیکه رفته میدون شغل دومم فروش‌رسانی میوه به ارزش تره بار شده امروز دو تا هلو و یه شلیل فروختم و هر روز هم مشغول فراوری محصولات لکه دار میدونم، آبلیمو می گیرم، لواشک درست می کنم، آلو برگه می کنم، مربا آلبالو می پزم و شربت شاتوت قوام میارم در روز جاری هم یه جعبه سیب دارم که با لپ های سرخ بهم نگا می کنن و نمیدونم چه بلایی سرشون بیارم، احتمالا ازشون مربا بپزم چون پارسال که برگه شون کردم هیچکس نخورد. صبحی که مامور برق اومده بود و میخوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 4:00

شهربانو در فراسوی شب این شبی که میگم شب نیست اگه شبه مثه دیشب نیست ... ساعت هشت شبه و مدیونید اگه فکر کنید مملکت قانون نداره. امشب مثه دیشب و پریشب و اون یکی شب پیش از پیش پریشب برق نداریم و من خوشحال از خرد شدن و شکر پاش شدن و توی یخچال رفتن به موقع سیب ها به انگشت ماموری فکر می کنم که دقیقا سر ساعت دکمه برق محله ما رو فشار میده و تق ... خاموش، همه چیز از کولرهای بی مصرف و یخچال های بیخودی و تلویزیون های الکی میره تو کما ، نه مهمونی، نه هوای خنکی، نه سر و صدایی راااااحت میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 4:00

شهربانو در فراسوی شب نصف شب نویس در زمان حاضر اومدم قابلمه رو روی کابینت بذارم سرم محکم به کنج در باز کابینت بالایی خورد. دست که میزنم زیرش لهه ،الان یه سوسک از روم رد شد و رفت هر قدر تو نور گوشی به دوروبرم نگاه کردم، نه مگس کش دیدم و نه دمپایی پس احتمالا تا صبح چند بار دیگه از روم می گذره. پسر وسطی راستی راستی مریضه و موقع قطع برق که رفت درمانگاه، دو تا سرم بهش زدن خدا کنه زود خوب بشه و من ازش نگیرم، امروز استاد برای جوابم به سوالاتش دو تا آفرین بهم گفت و هفت هشت ده تا ایمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 4:00

شهربانو در فراسوی شب مگه تاریکی و خونه خالی ترس داره وسط کلاس بودم که مثل هرشب برق رفت بلافاصله آیکون وای فای رو با دیتا عوض کردم که صحبت استاد قطع نشه همون موقع بچه ها راهی میدان میوه تهران شدن که برای روز آینده صبح شون میوه بخرند. قبل از رفتن ده بار سوال کردن که نمی ترسم؟ و من مطمئن شون کردم که نه مگه تاریکی و خونه خالی ترس داره ؟ برید به امان خدا، گرمای مبلی که روش خوابیدم کمرم رو میسوزونه و حوصله ندارم برم اونورتر بخوابم، شاید هم می ترسم و حس هام برام قابل فهم نیست. صداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 4:00

شهربانو در فراسوی شب توسل دقیقا ساعت هشت شب تاول کنار ناخنم رو فشار می دادم که خیلی هم درد داشت و صورتم از درد مچاله شده بود که.فکر کردم اگر الان چشمام رو باز کنم همه جا ناریکه. باز کردم ولی تاریک نبود و خونابه نازکی از گوشه شصتم بیرون می رفت رو با دستمال خشک کردم. هشت و دو دقیقه پسر کوچیکه گفت فکر کنم امشب برق نمیره گفتم میره تا هنوز آشپزخونه روشنه بدوم برم چایی رو دم کنم که اول شبی نقصان بار نیارم و دست و بالمو نسوزونم. شیر کتری رو توی قوری باز کردم پسر وسطی که لباس بیرونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 4:00

شهربانو در فراسوی شب ورزشکاران، دلاوران، نام آوران در روز جاری بالاخره بعد از چند سال تفکر و گمانه زنی و مشورت و این شنبه به اون شنبه انداختن، رفتم استخر اونهم به نیت ورزش و آب درمانی نه آب تنی و سرگرمی ، از چت جان یک لیست پانزده مرحله ای ورزش گرفتم و روی کاغذ نوشتم و کاغذ رو مشمع پیچ کردم و همسرجان من و مامان رو رسوند به استخر، تو این چند سال ارزش بلیط یه کم بالا رفته بود کلیدهای دستبندی کمدها ارتقا یافته بود و استخر خلوت تر از قبل بود. وارد آب که شدیم به خاطر مامان و ورزشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 4:00

شهربانو در فراسوی شب مسافری از جنوب به جز چند شب آخر هفته قبل ، برنامه قطع برق به ساعت ۸ شب برگشته ، کلا ناف برق محله ما به جز کوچه هاش رو ساعت هشت شب بریدند اما قطع برق ما با شب های قبل یک تفاوت داره اونم اینه که چراغ اضطراری در روز جاری از راه رسید و الان با یک لامپ از دو لامپش فضای خونه روروشن و دلنواز کرده اگه بدونین از ۲۴ مرداد که سفارش این چراغ رو دادم تا در روز جاری که دوم شهریوره و خونه مون به قدمش روشن شده چه مسیر پر فراز و نشیبی رو طی کرده از تعجب دهنتون باز میمونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 4:00

شهربانو در فراسوی شب بیچاره آچاره حیفم اومد که ننویسم. از در روز جاری ساعت قطعی برق مااز هشت شب به دو بعدازظهر چرخید. الان پس از مدتها در نور و زیر باد کولر خوابیدم و به شبهایی فکر میکنم که در نور چراغ اضطراری گذشت. جانم برایتان بگوید حدودا یک ماهی میشد که پریز پشت ماشین ظرفشویی شعله ور شده بود و از ان زمان تاکنون در اشپزخانه و سرویس بهداشتی روشنایی نداشتیم. در روز جاری بعد از بدقولی چند برقکار ، به پیشنهاد پسر بزرگ در سایت آچاره دنبال برقکار گشتم و چون فکر می کردم تعویض یکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 4:00

شهربانو در فراسوی شب تنظیمات کارخانه در زمان حاضر صبح فهمیدم خونه همسایه مراسم ختم پسر یه همسایه دیگه ست، گفتم میرم قاطی جمعیت تسلیت میگم و میام ولی جز چهار پنج نفر کسی تو مجلس نبود، مرحوم مرد جوانی بود که چشم انتظار تولد نوزادش بود و در اثر سکته به رحمت خدا رفته بود. اشک مادرش خیلی بهم فشار اورد و چند دقیقه ای بلند بلند گریه کردم و از همون موقع ضعف و سرگیجه اومد سراغم به خونه که برگشتم یه راست رفتم تو رختخواب و نه نهاری نه کاری و خوابیدم بعدش هم توی جا صدای استاد رو برای تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 4:00

شهربانو در فراسوی شب کفتر از وقتی انجیرها رسیدند در پرنده شناسی پیشرفت کردم. مثلا فهمیدم یا کریم از کفترچاهی ریز جثه تره و ته دم کفتر چاهی یه نوار پررنگ داره که قمری نداره، صبح تو خواب و بیداری با شنیدن صدای پریدن دسته جمعی پرنده ها، به یاد رخش افتادم وقتی خودش رو تکون میداد و لب های بزرگش رو تکان میداد و صدای پنکه در می آورد. بعد خاطره اسب بابا که خیلی دور بود جاش زو به خاطره هارلی داد که خودش رو محکم میلرزوند و با پنجه پاش شکمش رو می خارید، با همه این خاطرات هنوز صدایی کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 4:00

امروز توی فال قهوه اومده بود که باید منتظر یک اتفاق عجیب و غریب باشم. اولش فکر کردم همین که دارم از صبح کارهام رو یکی یکی انجام میدم و سر ظهر هم نیروی کمکی از راه رسید همون اتفاق عجیب و غریبیه که توی صفحه فال نوشته شده بود ولی بعد که صدای در اومد و یک زن و شوهر مسن که اصلا فکر نمی کردم خونه ما رو بلد باشند سر زده اومدند خونه مون و کنار دل و روده مبل ها که روکش شون رو شسته بودم نشستند و بعد رفتند توی ایوون و مشغول ایرادگیری از شلوغی حیاط بودند که باز در خونه رو زدند و اینبار یک زن و شوهر جوون برای تبریک به خاطر عروس دار شدن مون و چاپ کتاب اومدند و هنوز نرفته بودند که یه مهمون دیگه برای عیادت از آقامون که ماه پیش بینیش شکسته بود وارد شد و نفهمیدیم کی کارگر بیچاره رفت و اصلا توی حیاط چه کاری کرد، اونوقت بود که معنی عبارت اتفاق عجیب و غریب رو فهمیدم و اینکه گاهی فال رو باید جدی گرفت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 5:03

هر جا میرفتم بود. توی آشپزخونه تند تند قدم برمیداشت و از این طرف به اون طرف می رفت. توی هال وقتی روی مبل نشسته بودم و به گوشی نگاه میکردم از گوشه چشم حرکتهای عصبیش رو میددم که آروم و قرار نداشت و تند تند از روی فرش میرفت روی کوه لباس هایی که سه روز بود توی صف اتو منتظر بودند از روی گرمکن ورزشی کرمی میرفت روی مانتوی سبز با حاشیه های گل گلی و بعد باز می پرید روی فرش و چند باره و چند باره همون مسیر رو میرفت تا به سر خط برسه. شاید چیزی خورده بود. شاید از تنهایی به ستوه اومده بود شاید تمرین می کرد توی مسابقه ای چیزی شرکت کنه شاید اجازه خونه ش عقب افتاده بود و یا شاید می خواست جلب توجه کنه. همه اینها دقیقا تا وقتی اتفاق افتاد که پای مگس کش به میون نیومده بود. انگار که روی بدنه پلاستیکی بلند مگس کش رادار وصل کرده باشند دیگه نه از اون سوسک خوش قد و بالا با لباس قهوه ای سیرش اثری به جا موند نه از اون همه پشه ریز و درشت که مثل زنبور دور سرم وز وز می کردند. سر دوشاخه شده مگس کش قدیمی رو ورانداز کردم که هنوز بعد از سالها کلاهش آنقدر پشم داشت که با دیدنش کل حشرات موذی دمشون رو بذارند روی کولشون و از نزدیکی های دست بلند و مقتدرش هم رد نشن و ته دلم آرزو کردم که کاش قد این پلاستیک خدا، برش داشتم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:29

دیشب نشستم و زل زدم به نود و هفت تا از آرزوهام که برآورده شده بودند. نود و هفت تا کتاب سبز باریک که روی هم چیده شده بودند و بوی کاغذ و جوهر میدادند. هر دو تا اسمم پایین جلد کتاب نوشته شده بود و تو صفحه اول اون کتاب با عشق به نوه هایی که سالها بعد به دنیا خواهند اومد تقدیم شده بود. آرزوی نود و هفت قلوم به دنیا اومد و حالا باردار یه آرزوی جدیدم، آرزوی رونمایی از اولین کتابم تا حس خوبم رو با دوستانی که میدونم از تحقق آرزوم خوشحالند قسمت کنم آرزوها لحظه به لحظه و قدم به قدم متولد میشن و خوشحالم که در آفرینش آرزوهای زیادی نقش داشتم و دارم و بابتش از آفریننده بزرگ سپاسگزارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:29

آرزو مثل آدامس بادکنکی میمونه باید مدتها بجویی تا نرم بشه و بتونی بادش کنی بعضی هاش همون اول با یه صدای تق میترکه بعضی هاش هم به اندازه تموم نفست باد میشه و صورتت رو می پوشونه و بالاخره با صدای شترق بزرگی میترکه و جز یه آدامس جویده کش دار چیزی از اون حجم بزرگ باقی نمیمونه. آرزو میکنی چیزی رو داشته باشی و به محض دریافتش آرزوی جدیدی از کنارش بیرون میزنه که مزه اولین آرزو رو هم با خودش از بین میبره. هر قدر از کامروایی شاد باشی باز غصه یک آرزوی قدیمی یا تازه رسته حالت رو خراب میکنه و یادت میره شکر خدایی رو به جا بیاری که حواسش به تو بوده و هست و میشه به جای سگرمه لبخندی پهن صورتت رو بپوشونه و به جای حسرت نداشته ها رو خوردن قدر دان داشته هایی باشی که تازه به زندگیت اضافه شده و از برآورده شدنشون باید به خودت ببالی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 17:47

امشب که اومدم برای صفحه اینستاگرام ریلز جدید که کلی براش زحمت کشیده بودم بذارم داشت آپلود میشد که دیدم یکی دیگه از ریز هام اولین ریلزیه که داره توسط اینستاگرام معرفی میشه کلی ذوق و به خودم افتخار کردم و بچه هام رو هم مجبور کردم بهم افتخار کنند.امروز هم یهویی سیستم رو زدم زیر بغلم توی ماشین پسر جان دماغ عملی نشستم و رفتم گلزار شهدا دادم نتش رو درست کنند یه فیلم قدیمی هم داشتم دادم برام تبدیل کنند مجبورشون کردم بهم کار با پریمیر رو آموزش بدن و با نمره ۱۹ و نیم از درسشون موفق بیرون اومدم آخرش هم من رو رسوندن و کلی خوش به حالم شد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:07

صفحه بندی