اول هر ماه - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 7:04
اینجا همه سفره ها رنگین است. اینجا کنار هر بشقاب پلو زعفرانی، گلدانی از شکوفه های ریز بنفش جا خوش کرده، رومیزی ها از سپیدی تور برق می زنند ، توی همه لیوان های آب پرتقال تکه های کوچک یخ قلبی شکل شناور است. تمام ظرف ها هم مارک دار است. اینجا همه چیز از زیبایی، سلیقه و رفاه خبر میدهد. لقمه های انگشتی چ...
چی بگم - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 8:16
اینکه از چی بنویسم که باعث بشه حال بهتری پیدا کنم یا باعث بشه کار نیمه تموم داستان نویسی رو به سرانجامی برسونم از موضوعاتی نیست که راه حلش دست خودم باشه به خودم قول داده بودم تا روز تولدم کتابم رو تمو
Del - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 8:16
عنوان مطلبم دل نیست دلیته حذفه، حذف بعضی ها از حافظه، ذهن و دلم، بعضی ها که زمانی برام خیلی عزیز بودند و حالا با یک دکمه از حافظه گوشی پاک شدند. رفتند چون جایی در زندگیم ندارند، باید میرفتند، ماه بهم
یک نوشته قدیمی - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 8:16
چرا شوقت را در کیسه ای پر از خرت و پرت گوشه اتاق گذاشته ای؟مثل همه چیزهایی که وقتی نمی خواهی شان، جلوی چشمت هستند.و وقتی میخواهی دیگر اثری ازش
اطمینان - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 8:16
آخرین ساعت های 45 سالگی رو میگذرونم. سالی پر از اتفاقات خوب و خوشایند و ناخوشایند. در رخ دادن بعضی هاشون نقشی داشتم و در برخی دیگه چاره ای جز نظاره گر بودن نداشتم. به طور قطع یقین دارم که خدا هست و ای
سومین روز دوازدهمین ماه - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 8:16
زنده بودن تنها چیزی هست که به یاد دارم، درست 45 سال پیش از این پا به این دنیا گذاشتم مدتی قبلش در شکم مادرم جان گرفتم ولی از سوم اسفند 53 رسما زندگی کردم نفس کشیدم که هنوز هم ادامه داره و احتمالا سال
شروع دل انگیز - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 8:16
دو روز اول سال جدید زندگیم رو در بیمارستان گذروندم. جایی که رفت و آمد درش دل شیر میخواد. انگار که توی جماعت فلامینگوها قدم بزنی آدمها با منقاری از ماسک های رنگی دوروبرت اینور و اونور میرن. بعضی ها دست
مجاز مهربان - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 8:16
بالاخره این دنیای مجازی هم به کارمون اومد جایی که دنیای حقیقی نتونه انتظارات رو پاسخ بده آدم میتونه مجازی به عیادت مریض بره و گپ و گفتگوی کوتاه مدت آنلاین راه بندازه بدون اینکه ناقل ویروس کرونا باشه تو چشم هم چشم بدوزه و از احوال هم جویا بشه توی این هوای سرو برفی و بارونی و پر از ویروس دم مجاز گرم ک...
همین الان - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 8:16
شاید برای کسی مهم نباشه ولی برای من مهمه که شب چهارشنبه سوری از روی آتیش بپرم تا پارسال برام اهمیت نداشت ولی امسال داره. تازه متوجه ارزشش شدم امسال دلم تموم رسم و رسومات رو میخواد تا پارسال به دنبال
درد مشترک - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 8:16
این درد مشترک داره خفه م میکنه، نمیشه فریاد زد شاملو جان، نبودی و ندیدی درد مشترکی این چنین رو، هیچکس ندیده آبا و اجدادمون هم ندیده بودند تو هیچ کتاب تاریخی هم نوشته نشده که دردی چنین مسری تا اعماق وجودمون رخنه کرده باشه، دردی که نتونی ازش با کسی حرف بزنی و بعدش آروم بگیری، نتونی بفهمی الان روزگار خ...
بی خبری خوش خبری - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 3:41
با خودم فکر میکردم اون قدیم ها که همه خوش بودند و لپشون به سرخی انار بود نه مال روغن خوب بود نه هوای پاک و هیچ چیز دیگهحالشون خوب بود چون از چیزی خبر نداشتند، مگه نشنیدید بی خبری خوش خبری، اما حالا ه
چای شیرین - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 3:41
من تنها فرزند خانواده هستم . من و پدر ومادرم با مادربزرگ در یک خانه زندگی میکنیم . من مادربزرگم را ننجون صدا میزنم . او یک پیرزن مهربان است که نوه های زیادی دارد . من کوچکترین آنها هستم . صبح ها که از
دلسنگ - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 3:41
آدمی به امید زنده ست. آدمی بدون امید رنجوره، دردمنده و تنهاست. دائم نگاهش و دستاش به آسمونه و آه میکشه. آدمی بیشتر از خودش برای بچه ش دلواپس و نگرانه رنج میکشه. آدمی به هر چیزی که تو دنیا میخواسته می
پتروسور خونگی - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 3:41
اینجا که ما زندگی میکنیم درختهای بلندی داره که عمرشون از من و خیلی ها بیشتره. بیشتر وقتها از صدای دردردر ملایمی که از شاخه هاشون به گوش میرسه به یادشون میفتم. دارکوب کوچیکی که نوک محکمش رو بارها به
روزی دیگر - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:33
پسرم سلام حالت چطور است ؟ حال مام وطن چطور است ؟ خوب است ؟ مراقبتت هست؟ ته دلم گواهی میدهد که از من خیلی مهربان تر باشد.از مادری که پای حرفی که خودش زده هم نتوانسته بایستد .حتی به قولی که به خودش داد
در انتظار فردا - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:33
پسرم سلام امروز که صدایت را شنیدم دلم ریخت صدایت از چیزهایی میگفت که بر زبانت نمی آمد. شماره ای دادی که گاهی سر ساعتهایی خاص راهی برای ارتباطمان شود. تا حالا یکی دو نفری بهمان ایراد گرفته اند که نروی
روزی که گذشت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:33
پسرم سلام اینجا که در محل ملاقات خانواده ها در انتظارت نشسته ام با یکی از همقطارهایت هم صحبت شده ام. فامیلی اش میرزایی ست و بچه اراک است. عکست را که میبیند اظهار آشنایی میکند و از تو و روابط اجتماعی
اولین بار - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:33
خودت را بگذار جای من! برای شرکت در جلسه مجبور شده باشی بدو بدو خودت را از بیمارستان برسانی مدرسه، در تمام مدت صورت خواهر رنگ پریده ات زیر سرم شیمی درمانی جلوی چشمت باشد و نشسته باشی روی نیمکت تنگ کلا
آموزشی در اراک - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:33
جانم به قربانت داشتم با قاشق چوبی تو سر انارها میکوبیدم که زنگ زدی تا گوشی را بردارم قطع کردی دل توی دلم نبود که دوباره خط آزاد گیرت می آید یا نه اصلا حالم از هر چی رب انار به هم خورد که نگذاشت با جگر
روز گند خجالت نکش - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:33
بعضی روزها یه جوری اند. انگار پدرکشتگی دارن باهات. برای پسرت دل درد میارن. برای خودت سردرد از بهانه های همیشگی پسرت برای مدرسه نرفتن، داری ظرف میشوری و کلی لباس توی ماشینت می چرخه روز بدقلق آب سرد رو