خودت را بگذار جای من! برای شرکت در جلسه مجبور شده باشی بدو بدو خودت را از بیمارستان برسانی مدرسه، در تمام مدت صورت خواهر رنگ پریده ات زیر سرم شیمی درمانی جلوی چشمت باشد و نشسته باشی روی نیمکت تنگ کلاس پسرت به سخنان مدیر یا چه میدانم معاون مدرسه گوش کنی که" امسال اولین, سالی ست که بچه ها به سیستم شش سه سه درس میخوانند" و تو را به یاد آنتی بیوتیک بیندازند که اگر سر وقت مصرف نشوند جز ضرر هیچ خاصیتی ندارند یا" اینها اولین, سری ششمی ها هستند و این اولین, سالی ست که ما به صورت آزمایشی روش شناور را در مدرسه اجرا میکنیم و به جای یک معلم سه معلم به بچه ها درس می دهند "و تو خنده ات بگیرد از اینهمه تجربه اول که همه را یکجا توی همین سال لعنتی تجربه کرده ای.
راستش هیچوقت کسی را ندیده بودی توی ماه رمضان و دل گرما به سرش بزند دماغش را بدهد زیر تیغ جراحی و همین آدم که همه عمر از سوزن و آمپول میترسیده برای اولین, بار توی عمرش برود آزمایش خون بدهد و دکتر با همان آزمایش اول بگوید که خانم کجای کاری سرطان خون داری اونوقت به فکر عمل دماغت هستی؟
بعد با صدای همهمه مادران توی جلسه از فکر و خیال بیرون بیایی و به موی سفید معلمی نگاه کنی که روبرویت ایستاده و قبلا هم از پسرت شنیده باشی که پیرمرد است و دم بازنشستگی و با لبخندی که به لب دارد آدم خوبی به نظر برسد و تو برای بچه ات خوشحال بشوی که بعد از آنهمه استرس توی خانه، یک معلم فهمیده و آرام دارد که هم چیز یاد بگیرد وهم دلش به زندگی خوش بشود. آموزگاری که با مشکلات بچه ها آشناست و دلسوز دانش آموزانش است و معلم ادامه بدهد که" ارزش ندارد به خاطر آزمون تیزهوشان یا هر امتحان دیگری دانش آموز را تحت فشار بگذارید که همین چند وقت پیش مادری آنقدر به بچه درس خوانش بخوان بخوان کرد که تا مادر برای خرید از خانه بیرون رفت بچه طنابی آورد و به میله بارفیکس گره زد و انداخت به گردنش..."
اولش باور نکنی چشم به دهان معلم بدوزی فکر کنی این حرفها را از رادیو میشنوی و چیزی مثل اعتمادی که به معلم با تجربه و خندان داشتی درونت بسوزد گوش هایت را بگیری اما از پشت انگشتها هم بشنوی که" بچه پشیمان شده دستهایش را به دور طناب انداخته تا از خفگی اش جلوگیری کند..." و استخوان سرت از فشار دستها گزگز بکند و صدا هنوز بیآید که "بچه پاهایش را برای پیدا کردن تکیه گاه به این طرف و آنطرف کوبیده ولی تا مادر به خانه برگردد ساعتی از مرگ دانش آموز گذشته بوده."
خودت را بگذار جای من آنوقت که بوی دود چیزی که درونت میسوزد خفه ات کرده و اشک هایت را روان کرده و نفس هایت به سختی بیرون می آید نمی ایستی و نگاهت را به معلم نمی دوزی و با صدایی لرزان سرش فریاد نمیکشی که" واقعا تمام این مراحل را با جزئیاتش برای بچه ها تعریف کردید؟ این اولین, بار است که توی این مدرسه خودکشی را به بچه ها درس میدهید یا روال همیشگی ست؟"
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی