دو روز اول سال جدید زندگیم رو در بیمارستان گذروندم. جایی که رفت و آمد درش دل شیر میخواد. انگار که توی جماعت فلامینگوها قدم بزنی آدمها با منقاری از ماسک های رنگی دوروبرت اینور و اونور میرن. بعضی ها دستکش های پلاستیکی هم دارند. با آرنج دکمه آسانسور و دستگیره در رو لمس میکنند و دست بچه های بیچاره شون رو محکم میگیرند که به چیزی مالیده نشه، اخبار و برنامه های تلویزیون هم پر از نشر ترس و هراسه، یک پرستار خبر محرمانه ابتلای چند نفر از کادر پرستاری رو میده و میگه خبر رو نشنیده بگیریم از چند روز آینده همراهی همراه بیماران هم ممنوع میشه خود بیمارستان و محیطش که سخت و غیر قابل تحمل بود خبر شیوع بیماری به زندان الکاتراس تبدیلش کرده دریایی از ناامنی جزیره کوچیک ما رو در برگرفته و موج های شدید کرونا به درودیوارهای خسته ذهنمون میکوبه، یادم به اوایل سال 2020 و خبرهای عجیب چند روز اولش میفته و از این همه شروع دل انگیز سال های نو دلگرم میشم به قول بچه ها امسال موقع سال تحویل هیچی نمیگم فقط خدا رو اینجوری نگاه میکنم![]()
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی