فضولباشی
-
تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 11:06
شیطونه میگه روی دخترعمو ها رو یکی یکی ببوسم و بذارمشون کنار و سال تا سال از حال هیچکدوم شون خبری نگیرم. حالم ازشون به هم میخوره وقتی بلافاصله بعد از هر صحبتی زنگ میزنند حرفی که زدم پیش خودمون بمونه ها فقط تو میدونی اگر کسی بفهمه یعنی تو گفتیبدترین حسش اینه که خودم رو آدم چی چی خبرچین و فضولی میبینم ...
چشمانم
-
تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 18:45
آبی آبی مهتابیآبی تر از هر آبیاز چشمای تو میگم این آیه های آبیچشم که نباید حتما آبی باشه تا توی محبتش غرق شد، چشم یه آدم مهربون هر رنگی که باشه، آبی، قهوه ای تیره، سبز یا عسلی آدم رو در عمق خودش شناور میکنه، امروز طعم این غوطه وری رو چشیدم. در مهر کسی دست و پا زدم که اولین بار بود می دیدمش و شاید آخ...
ترافیک
-
تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 18:45
غروب است، مطمئنم این وقت روز تاکسی گیرم نمیآید، دلم را به دریا میزنم و دکمه درخواست اسنپ را فشار می دهم. پول خون بابایشان را می خواهند بگیرند ولی از معطل شدن توی شهر بهتر است. طبق تماس تلفنی راننده تا سر چهار راه پیاده میروم تا در تاکسی سمند زرد که قرار است من را به خانه برساند، سوار شوم. ماشین تمیز...
بهار ما کیه؟
-
تاریخ: 1402/8/10 ساعت: 18:45
همیشه گفتند و شنیدیم که با یک گل بهار نمیشه و ما هم چشم بسته قبولش کردیم که حرف قدیمی ها و بزرگترها حجته و به حرمت چند تا پیراهن پاره شده و گیس و ریش سفیدشون پذیرفتیم و گردنمون هم از مو باریک تر ولی درخت که گوش نداره که این حرفها رو بشنوه و مغز نداره که پند و نصیحت رو بفهمه تا می بینه بارون میزنه و ...
پناه بر خدا
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 22:46
خواب بدی میدیدم، که توی اون خواب فهمیدم که هیچکدوم از دوستام و حتی خانواده م انسان نیستند، یه جورایی آدم فضایی بودند و تو کل یه خواب سه ساعته تونستم حداقل این رو به خودم ثابت کنم و راه فراری برای خودم پیدا کنم میدونستم خوابه ولی توان بیرون اومدن ازش رو نداشتم آنقدر توی خواب دست به دامن خدا شدم که من...
مرغ بی عقل
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 22:46
تو نوجوونی هام آرزو داشتم که نوشته های کتاب شب نما بود و میتونستم بدون نور اضافه که صدای بقیه رو در می آورد، کتاب بخونم، حالا آنقدر کتاب و فیلم و عکس و گیف و هزار کوفت و زهرمار دیگه صبح تا شب جلوی چشمای بیچارمه که نصف شب با انگشت میزنم کف دستم چون فکر می کنم گوشی هنوز توی دستمه، اینکه یه خواب راحت و...
مهر امسال
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 22:46
مهر ماه امسال رو دوست داشتم. اولین روزش که سالگرد سی سال زندگی مشترکمون بود. توش با دو تا از بهترین دوستام به سفری یک هفته ای رفتم. توش تو کلاس یوتیوپ شرکت کردم و الان یه کانال دارم و چند اپ به گوشیم اضافه شد و کلی ترفند یاد گرفتم. چند تا آشنایی خوب و مفید با آدمهای خوب و مفید در مسیر زندگیم داشتم، ...
مکاتبات
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 5:41
قدیم ها تنها راه ارتباطی سربازها با خانواده شون نامه هایی بود که رد و بدل میکردند که با اگر از احوالات اینجانب بخواهید شروع میشد و با نمکدان بی نمک شوری ندارد، دل من طاقت دوری ندارد به پایان میرسید.اما مامان من تنها کسی بود که این روال قدیمی رو دگرگون کرد و در نامه هاش هر خبری از تولد نوزادی در فامی...
تعهد
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 5:41
سپیده ازم قول گرفت که هر روز بنویسم و پیجم رو به روز کنم نمیدونم امروز چندمین روزه ولی به قولم عمل کردم، صبح زود رفتم توی حیاط از انجیری، زنبوری، گلی چیزی فیلم کوتاهی گرفتم به همراه مطلبی که اینجا نوشتم گذاشتم توی پیج، نمیدونم سپیده اصلا فرصت میکنه که نوشته هام رو بخونه یا نه، نمیدونم سر میزنه یا نه...
فرشته
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 5:41
سیزدهمین روز از شهریور ماه یکی از خاص ترین روزهای زندگیم بود، روزی که در اون روبروی دوستی نشستم که صحبت باهاش از حوالی ظهر تا شروع شب به درازا کشید و آخرش هم نصفه موند تا باز کی بتونیم کنار هم باشیم و به بقیه ش برسیم. دوستی که ته نگاهش رو نمیشد پیدا کرد و چاره ای جز غرق شدن توی مهربونی هاش نداشتی، د...
شلوغی عزیز
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 14:03
تازگی ها دلیل مشغولیت زیاد ذهنم رو فهمیدم. این ازدحام موضوع تازه ای نیست ولی هر چی بیشتر به نیم قرن عمرم نزدیک میشم هجومش بیشتر کلافه م میکنه. اما چیزی که فهمیدم اینه، این صدای همیشگی توی سرم، هجوم خاطره هاست و تلنبار شدن تجربیاتی که ازشون به دست آوردم. مثلا همین الان بوی قرمه سبزی میاد که میخواد به...
اول در بزن
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 14:03
نمی دونم این کار طبیعیه یا نه، ولی من هر بار که میخوام وارد آشپزخونه بشم در می زنم. نه اینکه تق و تق با انگشت به در بکوبم ،نه ، این طوری در نمی زنم. ولی اگر در باز باشه که اغلب هست، اون رو به دیوار پشتش میکوبم تا تقی صدا بده. بعد سرم رو خم می کنم و به بدنه استیل اجاق گاز که مثل آینه عمل می کنه نگاه ...
ما بیچاره ها
-
تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 14:03
چند شب پیش که خیر سرم برای تسلیت درگذشت عمه خدابیامرز فیروزه بهش زنگ زدم، پشت گوشی آنقدر خندید که از نفس افتاد. دلیل خنده ش خاطره ای بود که از دوران بچگیم براش تعریف کردم اینکه وقتی بچه بودم دو چیز شاید هم سه چیز من رو به گریه مینداخت، یکی اینکه من دیگه این هفته شمال نمیام دوم اینکه من این سیزده به ...
چپک
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 17:58
امروز، توی خونه ما روز من و کسراست. روز چپ دست ها. روز تنها وجه اشتراک من و پسر وسطی. پسری که از چپ دستی فقط نوشتن با دست چپ بهش رسیده و بقیه کارهاش رو دو دست و اغلب با دست راست انجام میده. حتی توی فوتبال هم چپ پا نیست و با پای راست شوت می کنه. اخلاقش هم بیشتر وقت ها چپکیه و جز خودش و مامانم کمتر کس...
آواره
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 17:58
صبح براش پیغام گذاشتم که فرشته جون دیشب یعنی دم صبح خوابت رو دیدم که اومده بود ی خونه ما ولی عینک آفتابی به چشمت بود دخترخاله م هم اومده بود و نمیدونم چرا اون هم مثل تو توی فضای بسته عینک دودی زده بود از اینکه بالاخره توی خواب هم که شده اومده بودی خونه مون خیلی ذوق کردم قدمت سرچشم دم غروبی که از بیر...
کتاب مفتی
-
تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 17:58
بیا وانمود کنیم که هیچ اتفاقی نیفتاده اسم یک کتاب رایگان صوتی از طاقچه ست که لیلا برخورداری اون رو خونده و من فقط دو دقیقه از قسمت معرفی کتاب رو شنیدم بعد با خودم فکر کردم که بیا که وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده کاریه که در طول روز ده ها بار انجامش میدم و میدیم بعد یکی تو آمریکا این کار هر روزه رو ...
امروز
-
تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 14:20
دیشب پرده جدید اتاق پسر کوچیکه رو زدم. خودش نبود. رفته بود پیش پسر خاله ش که از نبود مادرش احساس تنهایی نکنه و از اینکه درست شب چهارشنبه سوری مامانش عمل داره غصه نخوره، گفتم برای کار خوبی که کرده اتاق تمیز و گرد گیری شده ش رو بهش هدیه بدم، آنقدر تند کار کردم که خیس عرق شدم ولی ارزشش رو داشت و حالا ک...
آدم های شهر
-
تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 14:20
امروز توفیق اجباری شد که زیر بارون بهاری راه برم، کلوخ هم نبودم که وابرم، کلاه بارونی رو انداختم روی سرم و روبروی بیمارستان توی ایستگاه اتوبوسی که از چهار طرف شیشه هاش رو شکسته بودند و فقط یه سقف روش بود ایستادم و مثل بقیه چشم به اتوبوسی دوختم که چند متر بالاتر پارک بود و معلوم نبود کی میل ملوکانه ر...
آخرین پنجشنبه سال 1401
-
تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 14:20
بعد از ظهری یه دونه از یازده تا دونه سبزه م رو که از همه قشنگ تر و ساقه هاش از بقیه بلندتر بود رو برداشتم و رفتیم به زیارت مزار بابای عزیزم. مثل هر پنجشنبه آخر سال دیگه کلاک بالا غلغله بود و جایی برای پارک ماشین پیدا نمیشد. آدمها با ظرف های شیرینی و شکلات وخرما و گلدون های گل به طرف قبر عزیزان شون م...
این حقمه
-
تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 16:44
امروز یکی از روزهای قشنگ خداست که اولا یک روز برفیه و دوم هم اینکه من در این پنجشنبه خدا بعد از مدتها توی خونه تنهام، همسر جان که به سفر رفته و بچه ها برای اولین بار سه تایی به حجره رفتن، حالا من هستم و یه خونه در هم و برهم با یه ریه داغون که مثل اگزوز کامیون صدا میده و بچه گربه های توش دائم میو میو...