خرید بک لینک

چند شب پیش که خیر سرم برای تسلیت درگذشت عمه خدابیامرز فیروزه بهش زنگ زدم، پشت گوشی آنقدر خندید که از نفس افتاد. دلیل خنده ش خاطره ای بود که از دوران بچگیم براش تعریف کردم اینکه وقتی بچه بودم دو چیز شاید هم سه چیز من رو به گریه مینداخت، یکی اینکه من دیگه این هفته شمال نمیام دوم اینکه من این سیزده به در میخوام خونه بمونم و کارتون رابین هود رو ببینم و دیگه این که من دیگه کباب نمی خورم. آخه اون زمان این طوری نبود که مثل الان بچه ها خوشبخت باشن و تا غذای مدرسه شون دیر بشه مامان شون دو تا تخم مرغ بشکنه توی روغن و نیمرو براشون درست کنه ما 1 ها روبروی خونه مون یه قصابی داشتیم که تا تکون میخوردیم مامانمون میپریدو گوشت تازه ازش میخرید . می کشید به سیخ و میگفت بخور تا مدرسه ت دیر نشده،

جنگ بود کسادی بود ، همیشه حسرت به دل یه پفک و یه چیپس بودیم مثل الان نبود که فراوونی باشه باید یه سکه بزرگ دو تومنی می دادیم یه بسته دویست و پنجاه گرمی پسته می خریدیم که دونه هاش بهمون میخندیدند و هر کدوم شون قد یه گردو بودند،

امکانات آنقدر کم بود که آرزو داشتیم ده دقیقه هم که شده یه آتاری دستمون بگیریم و هواپیمای کوچیکش رو از روی دریا به پمپ بنزین برسونیم. به جاش مجبور بودیم با بچه های کوچه بریم کش بازی و لی لی و گرگم به هوا و هفت سنگ و وسطی و قائم موشک بازی کنیم یا مثل خل ها نوبتی سوار دوچرخه بشیم و سرازیری کوچه رو آنقدر تند بریم که گوشه های بلند روسری مون بره هوا و نیشمون تا بیخ گوش باز باشه آخه اون زمان هاحفظ حجاب از نه سالگی اجباری بود.

والله بچگی نکردیم که همش عذاب بود و حسرت خواهر

خودم که داشت از یاداوری اون همه رنج، اشکم در میومد؛ فقط نمیدونم چرا فیروزه میخندید!

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1402 ساعت: 14:03

صفحه بندی