خرید بک لینک

امروز توفیق اجباری شد که زیر بارون بهاری راه برم، کلوخ هم نبودم که وابرم، کلاه بارونی رو انداختم روی سرم و روبروی بیمارستان توی ایستگاه اتوبوسی که از چهار طرف شیشه هاش رو شکسته بودند و فقط یه سقف روش بود ایستادم و مثل بقیه چشم به اتوبوسی دوختم که چند متر بالاتر پارک بود و معلوم نبود کی میل ملوکانه راننده ش می کشه تا حرکت کنه. تو این فاصله ده بیست دقیقه ای به منظره پشت ایستگاه که بیابانی برهوت بود نگاه می کردم به گله های بیست سی تایی سگ های زیر بارون مانده و خیس که خودشون رو می تکوندن و برای حفظ محدوده شون با هم می جنگیدند و طرف هم واق واق می کردن. زن های زیر سقف از همه چیز می نالیدن و غر می زدند و مردی همه چیز دان هم در مورد همه مشکلاتی که داشتند راه حلی از آستینش بیرون می کشید و شنیدن صحبت های پرمایه شون لابلای زوزه سگ ها و شر شر بارون ملغمه عجیبی می ساخت که مجبورم کرد آب نبات شکلاتی که به جای پول خرد از فروشنده بداخلاق دکه توی بیمارستان گرفته بودم رو گوشه لپم بگذارم تا شیرینیش کمی از تلخی فضا کم کنه. اتوبوس که رسید صدای فریاد راننده در اعتراض زن های بارون خورده هم بلند شد در طول مسیر تمام راه های شکایت از رانندگان اتوبوس توسط بانوان عالمه و کاربلد اجتماعی مورد بحث و بررسی قرار گرفت. همه جا و همه چیز عصبانی بود. آب با شدت خیابون رو پایین می رفت و اگر چند تا آجری که در مسیر سیلاب چیده بودند نبود نمیشد از عرض خیابون گذشت. اولین تاکسی که با چند بار استارت زدن راننده روشن نشد به دومی نقل مکان کردیم خیلی دور نشده بودیم که با وانتی که یهو و بدون راه نما پیچید تصادف کردیم خانم بغلی با لبخندی ناشی از ترس به صورت من نگاه می کرد سرعتی نداشتیم و بعد از کمی داد و بیداد شنیدن از راننده ها به راه افتادیم، تنها آدم خوش اخلاق امروز ماهی قرمز فروش بود که درشت ترین ماهی حوضچه ش رو که قد دو بند انگشت کوچیکه من بود گرفت و توی کیسه آب انداخت و برام سالی خوش آرزو کرد. کمی پایین تر راننده های تاکسی دعوا می کردند. آدم های شهر مثل ترقه های کوچک یکی یکی می ترکیدند و بر سر هم فریاد می زدند. در آغاز روزی در انتهای سال، زیر بارانی زیبا و بهاری لبخند روی لبهای آدم های شهر ماسیده بود.

پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۱ ツ 11:41 ツ شهربانو ツ

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 14:20

صفحه بندی