خرید بک لینک

صبح براش پیغام گذاشتم که فرشته جون دیشب یعنی دم صبح خوابت رو دیدم که اومده بود ی خونه ما ولی عینک آفتابی به چشمت بود دخترخاله م هم اومده بود و نمیدونم چرا اون هم مثل تو توی فضای بسته عینک دودی زده بود از اینکه بالاخره توی خواب هم که شده اومده بودی خونه مون خیلی ذوق کردم قدمت سرچشم

دم غروبی که از بیرون اومدم خونه و پیغام صوتیش رو توی واتساپ شنیدم دلم مثل صداش لرزید. توی فرودگاه بود و داشت پسرهاش رو میبرد به یه کشور دیگه تا بذاره و خودش تنها برگرده. حالش خیلی خراب بود. بغض اشت و نمی تونست درست صحبت کنه. تنها امیدش توی زندگی بچه هاش بودند که حالا باید ازشون دل می کند.تازه فهمیدم که اون عینک های آفتابی چشم های سرخی رو می پوشوندند که نمی خواستند اشک و غمشون رو ببینم. هر دو مادرانی دور از بچه هاشون بودند که جبر زمونه از جگرگوشه هاشون دورشون کرده بود. دلم براشون غمگینه. برای همه هموطن هام که تو گوشه گوشه دنیا سرگردانند غمگینم. خیلی زیاد

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1402 ساعت: 17:58

صفحه بندی