خرید بک لینک

تو نوجوونی هام آرزو داشتم که نوشته های کتاب شب نما بود و میتونستم بدون نور اضافه که صدای بقیه رو در می آورد، کتاب بخونم، حالا آنقدر کتاب و فیلم و عکس و گیف و هزار کوفت و زهرمار دیگه صبح تا شب جلوی چشمای بیچارمه که نصف شب با انگشت میزنم کف دستم چون فکر می کنم گوشی هنوز توی دستمه، اینکه یه خواب راحت و عمیق ندارم، اینکه دور چشمم گود رفته و اینکه با سری که دائم روی تنم خم میمونه غبغبی به هم زدم که به وزغ میگه برو کنار بذار باد بیاد همه از همون آرزوی خام دوره نوجوونیم نشات میگیره، ای امان از این مرغ آمین که بی وقت از بالای سر آدم رد میشه و نمیگه طرف عقل رسه یا از روی نفهمی داره یه چیزی میگه و آرزو میکنه، لااقل تو عاقل باش و آمین نگو

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 22:46

صفحه بندی