هیچکس باورش نمیشد که ممد آقا با اون دل مهربونش دست روی بچه هاش بلند کنه و تازه اعظم خانوم هم کناری وایسته و کتک خوردن بچه هاش رو نگاه کنه اونم چه بچه هایی یکی از یکی خوشگل تر و نازتر با چشمهایی به قشنگی و درشتی چشم های سرندی پیتی که وقتی به التماس و خواهش به مهمونها دوخته میشدند که تو رو خدا نرید و شب خونه مون بمونید توان مخالفت رو از هر کسی سلب میکرد اعظم خانم بنده خدا آنقدر برای مهمون سفره چیده بود و رختخواب پهن کرده بود که دیگه کمر نداشت ممد آقا هم که هرچی بار میکرد و میکشید توی خونه سر هفته نشده تموم میشد که بچه ها با چشمهای کهربایی شون مهمون جذب میکردند و این باید تموم میشد
حالا بچه ها هنوزم خوشگلند ولی وقتی مهمون پا میشه که بره از ترس میدون گوشه خونه چشمشون رو با دست میپوشونند و آروم گریه میکنند
پ ن : دیشب شب قدر بود بعضی ها نوشته بودند قدر هم رو بدونیم فقط اشتباهی جمع بسته بودند منظورشون این بود که همه قدر من رو بدونید
پ ن 2 : تو شب قدر ، قدر نشناس ترین بودم ![]()
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی