امروز با همسر 1 1 کردیم. چنان از نشستن توی اتوبوس بعد از سالها ذوق داشت که انگار سوار ترن هوایی شده، این اتفاق رو مدیون اسنپی که گیر نیومد و کوهپیمایی همسر تو زمانی که من توی نوبت دکتر نشسته بودم، بودیم که از اون بالا اتوبوس ها رو دیده بود و اینکه خیلی شانسی همون موقع یکیشون جلوی پامون ایستاد. اتوبوسی زرد رنگ و تر و تمیز و گرم و نرم که کرایه اش برای هر نفر هزار و پونصد بود که ما نداشتیم، تازه البرز کارت هم نداشتیم که باهاش کرایه رو بدیم، عابر بانکی هم نبود که بخواهیم پول بگیریم که جای همه این کمبودها و نداشتن ها رو راننده جوون و با حال اتوبوس برامون پر کرد و ما شدیم مهمون دولت و اینطوری بود که مزه این اتوبوس سواری برامون دو چندان شد.
بعد از اتوبوس سواری رفتیم سراغ تاکسی سواری، اینبار هم بدون پول و راننده ای که شماره کارتش رو فراموش کرده بود. بنابراین از یک مغازه اسباب بازی فروشی یه شیشه شیر عروسک رو با ده تومان اضافه خریدیم تا هم به دعوای آدرین و ویانا سر شیشه شیر پایان ببخشیم و هم کرایه تاکسی رو بدیم.
در آخرین مرحله تو ایستگاه کلاک تاکسی دربست گرفتیم باز هم بی پول و راننده ای که آشنا بود و زبون کرجی و نصفه نیمه صحبت می کرد و اینبار تاکسی مجهز به کارتخوان بود بنابراین قصه بیمارستان رفتن امروز ما به سر رسید، کلاغه رو که نمیدونم ولی شکر خدا ما به خونه رسیدیم
پ ن: سر راه بادمجون و کاهو و پماد و دو تا نون تافتون هم خریدیم
پ ن: یه روز هم می خوایم بریم مترو سواری بریم تا گلشهر و برگردیم
پ ن : شاید هم یه روز رفتیم موتور سواری، یا درشکه سواری ولی هواپیما سواری رو بعید میدونم چون همسر بهش فوبیا داره میمونه قطار و قاطر و کشتی سواری که باید ببینیم قسمت چی میشه
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی