روزی که شنیدم زنعمو مریضه، مریض شدم. دو روز خوابیدم و بعد شبانه تموم نیرو م رو جمع کردم و گفتم از فردا میرم کمک، هرکاری که بخواد میکنم تا سرپا بشه، کله سحر توی گوشی خوندم که رفته تا خونه ش دویدم دیدم راسته، خودم رو به زمین و زمان کوبیدم ولی رفته بود. نتونستم جبران کنم و این
افسوس تا آخر عمر باهام میمونه از پشت پلک های به هم چسبیده از گریه آرزو میکنم که بشه برای عزیزان از دست رفته مون مراسم بگیریم، آرزویی درست بر خلاف سال گذشته که میگفتم خدا کنه مراسم
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی
تاريخ: پنجشنبه
18 ارديبهشت
1399 ساعت: 7:04