خرید بک لینک
سه چهار روز گذشته رو تو بیمارستان بستری بودم یکشنبه صبح که صدرا رو برای باز کردن گچ دستش به بیمارستان میبردیم حال و روز خوبی نداشتم شکم درد شدید به اضافه خشکی عضلات یه آدم آهنی ازم ساخته بود که به خشکی حرکت میکرد و با هر حرکت غژغژ صدا میداد. به همسر گفتم بهتره تا شما برای کارهای صدرا میرید من هم برم یک آزمایش خون بدم که ببینم کلسیمم در چه حدی با خشکی به سمت پذیرش رفتم.گفتند باید بری درمانگاه گفتم کارم اورژانسیه گفتند نه کلسیم جزو موارد اورژانس نیست با خشکی چند باری طبقات بیمارستان رو برای گرفتن نوبت طی کردم و بعد از نیم ساعت سه ربعی دکتر آقاجانی مان شرف حضور پیدا کردند و به همراه 12 نفر بیمار جلوتر از خودم به خدمت دکتر رسیدم با تعجب نگاهم کرد و گفت مگر میشود کسی خودش تشخیص بدهد که میزان کلسیم کم است بالاخره با اصرار بنده آزمایش را مرقوم کردند و من به سمت آزمایشگاه روان شدن دختر جوانی که دندان های جلوی بزرگی داشت و از پشت یک عینک ذره بینی تماشایم میکرد گفت بد رگی ؟ و سپس با زحمت مقداری از خون ما را در شیشه ریخت نیم ساعتی نشسته بودم که همسر و پسر از طبقه بالایی بیمارستان به طبقه ای که من در آن نشسته بودم آمدند و همسر به آزمایشگاه رفته اسم آشنای بیمارستانی مان را در گوش متصدی آزمایشگاه نجوا کرد زمان جوابدهی در یک لحظه نیم ساعت کمتر شد و ما خوشحال نشستیم و لحظه شماری کردیم که اسم خودمان را از بلندگو ها شنیدیم و بعد از رسیدن به آزمایش گاه خانمی پشت شیشه هلالی صدایم کرد که خانوم شما کلسیم پایین بودی؟ چند بار صدات بزنیم ؟باید آزمایشت تکرار بشه همان دختر دندان بزرگ ما را سر صندلی نشاند که نگران نباش چیزی نیست باید تکرار بشه و آنوقت بود که ما با نگرانی منتظر جواب آزمایش نشستیم و مدتی نگذشته بود که پسر بدون گچ با پدرش از راه رسیدند و پسر کلی غر زد که خسته است و دکتر برایش 10 جلسه فیزیوتراپی نوشته که یادم به وزیر بهداشت افتاد که خودت بمال فیزیوتراپی میخوای چکار خلاصه ساعت یک بعد از ظهر با عجله خودمان را به مطب شلوغ دکتر آقاجانی رساندیم و خانم دکتر با دیدن نمره 6 کلسیم از جا پرید و فی الفور به یکی از همکاران متخصصش زنگ زد که بابا فلانی از هشت صبح ناله میزد که کلسیمم پایین است راست میگفته متخصص اول هم ما را به متخصص دوم در اورژانس ارجاع کرد و در اورژانس به محض ورود نوارقلبی ازمان گرفتند و یک واحد کلسیم را در 10 دقیقه به آنژوکت مان سرازیر کرده و ما را با تخت از راهروهای سفید با مهتابی های درخشان گذراندند و برای اولین بار ما خودمان را در آینه سقف آسانسور تماشا کردیم ساعت 2 بود و بوی قرمه سبزی در هوا پیچیده بود اتاقی که تخت در آن ایستاد یک اتاق با چهار تخت بود که تخت اول به من واگذار شد لباسی گلبهی رنگ با چهارخانه های ریز به تنم کردم با یک بسته بيسکوئيت تا زمان شام را گذراندم در این فاصله جز یکی دوباری اهدای خون کار بیشتری ازم برنیامد تا اینکه زن برادر برای پرستاری و همراهی با ما از راه رسید و طولی نگذشت که با همراه های تخت های مجاور دوست شد و برای خرید شام با یکی از آنها پایین رفت و با یک کاسه بستنی میوه ای برگشت و عکسی از من و خودش در گروه خانوادگی با همان دورنگ بستنی گذاشت که کلی من را خنداند...

ادامه دارد الان دلم جان ندارد از بس که جان ندارد

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 17:50

صفحه بندی