داشت آب می خورد که نگاهش به گلدون کنار دستش افتاد که برگ هاش رو چسبونده به هم با سری آویزون التماس یه قلپ آب میکرد. آب به معده ش نرسیده، کوفتش شد قد یه استکان ریخت روی ته مونده سیب ها و هسته خرما های توی گلدون و گفت برسه به روح رفتگان، ثوابم داشت. شنیده بود اگه میخوای غذا به حیوون خدا هم بدی بگو برای رضای خدا میرسه به راهت همون جور نشسته چند تا دونه برنج که از غذای ظهر روی فرش ریخته بود برداشت. بعد یادش افتاد ظهر که پلو نداشتند، اصلا اینجا که کسی غذا نمی خوره، چشماشو تنگ کرد سرشو بالا گرفت و با خودش گفت: اوووووه این غذای اون روز خان عمویه که از سر مزارش آوردیم بچه ها هر کدوم یه گوشه نشستند خوردند. همونجور سربالا چشمش به تار بلند یه عنکبوت خشک شد که با گرمای بخاری به این طرف و اون طرف تاب می خورد.از ننجونش شنیده بود که کارتونک فقر میاره ولی همون ننجونم سفارش میکرد شب جارو نزن و برکت رو از خونه بیرون نریز. پشت دست راستش رو گذاشت زمین و یه فشار آورد و بلند شد صف خرده های نون رو دید که به طرف دیگه پذیرایی می رفتند.زیر لب صلواتی فرستاد و گفت: جل الخالق! مگه زمستونم مورچه هست؟
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی