1 که میشه مریضی بر میگرده، غروب که میشه نت بازی در میاره و غروب که میشه دلتنگی هم شروع میشه، دقیقا از غروب قفسه سینه م با ریه های درونش می سوزه و خس خس و گاهی قیژ قیژ میکنه، دقیقا از غروب دلم یه خواب طولانی میخواد و همه این حالت ها با رفتن نور از زندگیم ایجاد میشه، مگه یه خورشید مایل وسط زمستون چقدر انرژی داره که با رفتنش این همه حس مخرب همراه با درد میاد سراغ آدم، به نظرم خورشید مثل یک مادره که تا هست دل آدم بهش گرمه و همین که میره و تنهات میذاره میمونی که با دنیات چه کنی مادری که برای هر دردی درمانی توی چنته ش داره و میدونه با چه حرف یا کاری آرومت کنه و از بلاتکلیفی نجاتت بده هیچ زنی از اول مادر نبوده و تابندگی موهبتیه که با حضور فرزند جلوه پیدا میکنه یا کلا به وجود میاد پس یک مادر تا وقتی خورشیده که بچه هاش به نورش نیاز دارند و خورشید هم اگر همیشگی باشه و مثل کشورهای نزدیک به قطب همیشه بتابه دیگه خاصیت رو از دست میده و درد و بلا پخش میشه تو همه اوقات زندگی پس چه خوب که غروب هست و چه خوب تر که طلوعی هم بعدش وجود داره
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی