آدمی به امید زنده ست. آدمی بدون امید رنجوره، دردمنده و تنهاست. دائم نگاهش و دستاش به آسمونه و آه میکشه. آدمی بیشتر از خودش برای بچه ش دلواپس و نگرانه رنج میکشه. آدمی به هر چیزی که تو دنیا میخواسته میرسه و بعد که این موضوع رو میفهمه، متوجه میشه که خواسته ش از بیخ و بن اشتباه بوده، اصلا فکرش اشتباه بوده و حالا برای رسیدن به نتیجه تغییر فکرش باید سالها صبر کنه و نمیدونه آخرش که شد این فکر هم درست از آب میاد یا میشه لنگه فکرهای قبلی، کاش توی سینه دلی نبود مگه ما به خاطر عقل داشتن اشرف مخلوقات نشدیم پس تکلیف دل این وسط چیه؟ اونو برای چی تو وجودمون تعبیه کردند؟ تا همه عمر در جدال با عقل باشه و نگذاره رنگ خوشی رو ببینیم؟ خیلی دلتنگم بیشتر از اندازه انقباض یک دل، اگر همینطور ادامه پیدا کنه تبدیل میشه به دل سنگ به جای دلتنگ ولی شاید دوره ای باشه و بگذره مثل همه عمری که گذشت
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی