خرید بک لینک
آدمهای ساده ای بودیم
پروانه ها رو انگشتامون
با آرامش لونه میکردن
شاپرکا واسه نشستن
رو شونه هامون پرپر میزدن
باروون که می اومد
نگرون مورچه های تو لونه بودیم
آفتاب که داغ میشد
دلمون واسه اینکه گلهای
شمعدونی رو ایون خشک نشن هزار راه میرفت
ماه رمضون که جای خودش داشت
سحر می پاییدیم که چراغ
همسایه روشن بشه
میترسیدیم
خواب بمونه
صبح که میشد از بچه های
همسایه می پرسیدم سحر چی خوردن تا اگه کم و کسری داشته باشن واسه شون افطاری بیشتری بفرستیم
که گرسنه نمونن...
سحرا وقتی عطر یاس و مریم جانماز مادر تو اتاق می پیچید دلمون تا خود خدا پر میکشید
افطار هم صدای ربنای شجریان اذون موذن زاده
فقط خدا میدوم چه کیفی داشت...

راستی اون همه سادگی ومهربونی کجا رفت؟!
چرا دلمون واسه کسی پر نمیزنه!
چرا دلامون واسه کسی دیگهمهربونی نمیکنه ...
راستی چرا ماه رمضون دیگه اون مزه قدیمو نداره !!!!

به قلم یک دوست

برچسب: نویسنده: رویا یوسفی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 0:24

صفحه بندی