هر جا میرفتم بود. توی آشپزخونه تند تند قدم برمیداشت و از این طرف به اون طرف می رفت. توی هال وقتی روی مبل نشسته بودم و به گوشی نگاه میکردم از گوشه چشم حرکتهای عصبیش رو میددم که آروم و قرار نداشت و تند تند از روی فرش میرفت روی کوه لباس هایی که سه روز بود توی صف اتو منتظر بودند از روی گرمکن ورزشی کرمی میرفت روی مانتوی سبز با حاشیه های گل گلی و بعد باز می پرید روی فرش و چند باره و چند باره همون مسیر رو میرفت تا به سر خط برسه. شاید چیزی خورده بود. شاید از تنهایی به ستوه اومده بود شاید تمرین می کرد توی مسابقه ای چیزی شرکت کنه شاید اجازه خونه ش عقب افتاده بود و یا شاید می خواست جلب توجه کنه. همه اینها دقیقا تا وقتی اتفاق افتاد که پای مگس کش به میون نیومده بود. انگار که روی بدنه پلاستیکی بلند مگس کش رادار وصل کرده باشند دیگه نه از اون سوسک خوش قد و بالا با لباس قهوه ای سیرش اثری به جا موند نه از اون همه پشه ریز و درشت که مثل زنبور دور سرم وز وز می کردند. سر دوشاخه شده مگس کش قدیمی رو ورانداز کردم که هنوز بعد از سالها کلاهش آنقدر پشم داشت که با دیدنش کل حشرات موذی دمشون رو بذارند روی کولشون و از نزدیکی های دست بلند و مقتدرش هم رد نشن و ته دلم آرزو کردم که کاش قد این پلاستیک خدا، برش داشتم
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی