دیروز پیش خودم فکر میکردم که حتما همه 1 های کوچه از سرما یخ زدند که صدای هیچکدوم شون رو نمیشنوم که سر ظهری صدای یکیشون از حیاط پشتی اومد که پرید روی صندلی تلفن قدیمی بابا اینها و توی آفتاب لم داد. همون صندلی طلایی با کناره دو طبقه ش که گوشی روش قرار می گرفت و دفترچه تلفن و عینک مامان زیرش بود و یکی از نمادهای سلیقه خانواده به شمار میرفت. گربه راه راه طوسی کله گنده ش رو میذاره روی پارچه طلایی و روی یراق میخ کوبی شده ش ناخن میکشه پارچه ای که برای خریدنش تموم مغازه های راسته پارچه مبلی های تهران رو گز کرده بودیم و هنوز که هنوزه یه دستمال به مبل های لق و بلندش که میکشی برق میفته فقط باید حواست باشه که به چند تایی از اونها یهویی تکیه ندی که با لنگ توی هوا جلوی بقیه نقش زمین نشی. روزگار به بابا رحم نکرد به مبل های تعمیر شده طلایی رحم میکنه؟ همون بهتر که بشه جای خواب یه گربه گنده زشت که تو سرما بهش پناه ببره و بهار حیاط و کوچه رو با نوادگانش پر کنه
برچسب:
نویسنده: رویا یوسفی